از شلغم های در حلقم
پارسال شب چله رفتیم خانه حسین نریمانی که دوست دارد حسین دبل صدایش کنیم. یادم نیست دقیقا چه چیزهایی خوردیم ولی قرار بود شلغم بخوریم. میوه بخوریم. شام بخوریم. چیزهای دیگر بخوریم. و شادمانی کنیم برای خودمان. آن شب بهروز برایمان تار زد. تار را با زخمه زد. من صدایش را ضبط کردم با موبایلم. هر وقت دلم می گیرد و یادش می افتم میگذارم و صدای تارش را گوش می دهم. کیه کیه در میزنه را هم خواندیم کمی با هم. صدای فروغ هم بعضی جاها می آید که زمزمه می کند. من فروغ و بهروز را خیلی دوست دارم. لوییز و المیرا و صبا را هم همینطور. حسین را با تمام خر بازی هایش دوست دارم. محمد (آزی) را هم دوست دارم. اینها دوست های من هستند. اینها دوست های من هستند که وسط دل من نشسته اند. دلم بیشتر از همه برای اینها تنگ می شود.
یک روزهایی بود که خانه ما دو تا اتاق داشت. نه که دو تا اتاق خواب داشته باشد ، نه. کلا دو تا اتاق بود. چسبیده به هم. که با یک پرده ضخیم از هم جدا می شد. یک آشپزخانه هم آن طرف حیاط بود با یک حمام. و یک موال/توالت/دبلیو سی. وسط حیاط چسبیده به دیوار سمت چپ یک حوض مستطیل شکل بود. یک شیر آب رویش بود. یک بشکه دویست و بیست لیتری نفت گوشه حیاط بود. در زمستان ها برف زیاد می آمد. مثل این سالها نبود که برف به زور و با منت ببارد. آن سال ها برف زیاد بود. ما بخاریمان نفتی بود. و یک علاالدین. و یک گرد سوز. و یک فانوس. اینها چیزهایی بودند که با نفت کار می کردند.البته یک قایق کوچک هم داشتم که فلزی بود و یک مخزن کوچک داشت که با نفت و پنبه شعله می گرفت و پت پت می کرد و روی آب راه می رفت. که این قایق جزو ابزارهای نفت سوز محسوب نمی شود. علاالدین وسط اتاقی بود که در آن بخاری بزرگ نفت سوز روشن بود. بایستی هر شب در آن نفت می ریختیم. یک درجه با چهار تا علامت داشت که نشان می داد چقدر نفت دارد. روی علاالدین علائم زیادی بود. جای نوک خودکار. ته خودکار. نوک مداد. انواع پلاستیک. البته اندازه شان به قدری بود که خیلی توی چشم نزند چون کثیف کردن علاالدین آن سال ها عواقب بدی داشت. من هر چیزی دستم بود به دیواره آبی رنگ و داغ علاالدین می چسباندم. و بعد سعی می کردم اثرش را پاک کنم تا بابا نبیند. بابا آن سالها اصلا با کسی شوخی نداشت. (نه که حالا دارد!).
روی علاالدین معمولا یک کتری بود با یک قوری. من چایی دوست نداشتم. الان دوست دارم ولی آن وقت ها زیاد دوست نداشتم. گاهی هم یک قابلمه روحی در دار بود که تویش شلغم بود. شلغم های کوچک و خوشمزه. یا بزرگ و تلخ. شلغم باید ریز باشد که خوشمزه باشد. شلغم نباید تلخ باشد. باید داغ باشد و از رویش بخار بلند شود. و وقتی از وسط نصفش میکنی که نمک بپاشی رویش از وسطش بخار بلند شود. ساعت بین پنج تا پنج و نیم بود و جواد فروغی توی تلویزیون چهارده اینچ سیاه و سفید ما داشت قرآن قبل از اذان را می خواند و من حوصله ام نمی شد که بلند شوم و مهتابی اتاق را روشن کنم. من سیزده سال در آن خانه زندگی کردم. در خانه ای که پلاکش سیزده بود. سیزده سال. سیزده زمستان در خانه ای با بخاری نفتی ، علاالدین نفتی ، گردسوز نفتی و فانوس نفتی. یادم نیست کی گاز کشی شد اما تمام چیزهای نفتی را یادم هست. و شلغم ها را یادم هست.
مادرم می گفت شلغم مثل پنیسلین است. آن سالها پنیسلین خیلی بد بود. دردناک ترین آمپول دنیا پنیسلین بود. تازه 3-3-6 خیلی دردش کم بود. هشتصدهزار دردناک بود. و یک میلیون و دویست کابوس بود. آن موقع ها مثل الان نبود که لیدوکائین به وفور در دسترس باشد. اصلا لیدوکائینی نبود. بچه ها را به پنیسلین می بستند آن سال ها. و شربت هایی که مزه دوا می داد رسما. گاهی هم برای سینه هایی که خس خس می کردند "به دونه" توصیه می شد. و من از ترس پنیسلین دردناک ، تلخی شلغم را به جان می خریدم.
شلغم یک دم دارد که دراز و سفت است. و یک ته دارد که گرد است. و هاله های بنفش رنگ دورش هست. شلغم یک اصل انکار ناپذیر است در زندگی من. من شب یلدا را دوست دارم.
دلم برای دوستانم هم تنگ شده.