هر روز در سفرم
ساعت پنج و پنجاه و پنج دقيقه صبح
اينجا بروكسل
هوا مه آلود و سرد. از كنار پارك اليزابت ميگذرم و به سمت كانال شارللوا مي روم.
دست هايم را در جيب پالتوي بلندم فرو برده ام و با خودم زمزمه ميكنم. پسري در
حاليكه مي دود از كنارم رد مي شود، يك سوئيشرت كلاهدار تنش است. يقه هاي پالتو را
بالا ميزنم و به تو فكر ميكنم. از خيابان كودو پينشه پايين مي آيم و وارد بلوار
بودوان مي شوم. بوي قهوه مشامم را پر ميكند. كافه دو پابلوا باز است و مرد مسن خوش
لباس مثل هميشه پشت پيشخوان. اين وقت صبح زني با لحجه غليظ هلندي با او خوش و بش
مي كند. از لحجه هلندي بدم مي آيد.
---
ساعت شش و ده دقيقه
اينجا بروكسل
در ايستگاه سنترال سوار اتوبوس شده ام .. مقصدم؟ بروژ. كنار پنجره جا گرفته ام.
پدرم در آمد تا به مرد بليط فروش بفهمانم كه ميخواهم كنار پنجره بنشينم. اينجا از
اين خبرها نيست كه اورد بدهي و برايت بليط وي آي پي صادر كنند. راننده مردي
ميانسال است و موهاي كم پشتي دارد. شبيه فرانسوي هاي چاق است. اتوبوس راه مي افتد.
من سرم را به شيشه تكيه داده ام .. و سعي مي كنم به تو فكر نكنم.
----
ساعت شش و پنجاه دقيقه صبح
اتوبوس بطور ناگهاني سرعتش را كم ميكنم. چشمانم را باز ميكنم. يك دور برگردان جلوي
رويمان است. روي تابلوي سبز رنگ وسط اتوبان عبارتي آشنا ميبينم : "همت شرق -
پارك چيتگر"
اينجا تهران
انتهاي اتوبان ِ همت هستم .. در سرويس ِ شركت .. در يك ون ِ سبز رنگ. چشمانم را
دوباره روي هم ميگذارم تا اين چند دقيقه باقيمانده را هم برگردم به جايي كه بودم..
اما انگار گم شده ام. در ذهنم سونامي مي آيد و همه چيز را خراب ميكند و مشتي خرابه
بر جا ميگذارد. بايد صبر كنم تا صبح فردا... و با خودم فكر ميكنم كه اين بار از
خيابان سنت لزاره عبور كنم تا بتوانم با دخترك موطلايي كه هميشه در همان ساعت در
ايستگاه اتوبوس حاضر است كمي صحبت كنم.
---
ساعت هفت صبح
اينجا تهران - جاده مخصوص كرج
به هيچ چيز فكر نميكنم .چاي دم نشده را سر مي كشم و به مانيتور خيره شده ام. دلم
قهوه مي خواهد. با شير ، بدون شكر.
...
محمدرضا م.
نهم آذرماه 89 (یک سال پیش در چنین روزی)
---------------------------
* تيتر اقتباسي ست از كتاب "هنوز در سفرم" - نامه هاي سهراب سپهري