از ماهی های بادکنکی
امروز شانزدهم خرداد است
یعنی یک ماه و یک روز است که من اینجا هستم. یک اینترنت وایرلس با سرعت داغان راه
انداخته اند در خوابگاه که الان من را از خوشحالی با تمام خستگی پای اینترنت
کشانده. در مجموع دور بودن از اینترنت برایم عذاب آور نیست ولی بی خبر ماندن از
شرایط زادگاه و دوستانم حس بیهودگی ام را تقویت می کند. از روزی که دوباره برگشتم
بجز یکی دو مورد کوتاه با کسی حرفی نزده ام. باید یک سندروم هوم سیک گونه باشد
برای خودش هر چند داستان خرابی حالم پیچیده تر از این حرف هاست.
اینجا هوا هر روز خاک آلودتر و شرجی تر می شود. انگار مسابقه ای است که باید خودش
را تا تابستان نیامده به شرایط طاقت فرسا و غیر قابل تحمل نزدیک کند. هر روز کار
است و سختی کار بیشتر می شود. کم کم با شرایط وفق داده ام خودم را. هر چند هنوز حس
تلخ محدود بودن اذیتم می کند. اینجا محدودتر از آنی هستم که خودم باشم. گاهی اوقات
لازم است آدم شرایطش محدود بشود تا قدر عافیت را بداند.
دیشب بعد از سه روز زنگ زدم خانه مان تا حال و احوالی کرده باشم. کسی نبود. زنگ
زدم به موبایل بابا. گفت که تعطیلات را رفته اند اطراف تهران در باغ یکی از
دوستانشان که هوایی عوض کنند. و من فکر کردم که فرقی ندارد به حال من که تمام
تعطیلات را از شش صبح تا هفت و نیم عصر کار کرده ام. شاید اگر تهران بودم باهاشان
نمیرفتم که هوایی عوض کنم. زود قطع کردم چون حرف خاصی نداشتم که بزنم. آدم با
بابایش حرف خاصی نداشته باشد بزند با چه کسی میخواهد حرف خاص بزند؟ دنیایم عجیب
شده. بعدش مادرم زنگ زد که من رفته بودم برای شام و موبایلم پیشم نبود. چهار بار
زنگ زده بود. همان دلواپسی مادرانه همیشگی. هیچ وقت عوض نمی شود این اخلاقش. زنگ
زدم بهش و ابراز نگرانی کرد که چرا موبایلم را جواب نداده ام. این داستان همیشگی
ماست. باز هم حرف خاصی برای گفتن نبود...
شب هایی هست که می رویم لب ساحل سنگی و قلاب هایمان را در آب می اندازیم. اما
معمولا جز سگ ماهی و ماهی بادکنکی چیزی گیرمان نمی آید. ماهی بادکنکی چیز جالبی
است. با آن دندان های شبیه خرگوشش که می تواند انگشت آدم را حین در آوردن قلاب از
دهانش بکند . با آن تیغ های تیزش که مثل آمپول است از شدت تیزی.
ماهیگیری در اینجا به من ثابت کرده که اعصابم به غایت از آنچه تصور می کردم داغان
تر است. می شد مدتهایی که برای نوک زدن یک ماهی کولی در شمال انتظار می کشیدم و
فقط به تکان های نخ فکر میکردم و حالا اینجا خودم را میبینم که به تنها چیزی که
فکر نمیکنم کشیده شدن نخ است توسط ماهی های بیچاره ای که طعمه ها را قورت داده
اند. سخت ترین قسمت کار آنجایی است که به رابطه ها فکر میکنم و به آدم های اطرافم.
به آدمهای حقیقی و مجازی زندگی ام و به آنهایی که از من دورند. با یک بلیط هشتاد و
چند هزار تومانی ماهان می توانم ظرف یک ساعت و چهل دقیقه برسم یه جایی که همه شان
پیشم باشند. ولی انتخاب کرده ام که بمانم. و باید بمانم. از این انتخابم هم پشیمان
نیستم. اما شرایط همیشه سخت تر از آنی هست که انتظارش را می کشیم.
این روزها کارم شده کار کردن و کار کردن و کار کردن. که این خوب است. اما وقتی
برای مدتی وسط کارم به جایی خیره می مانم و از تکان های شانه هایم توسط همکارم می
فهمم که چند دقیقه هیچ عکس العملی نشان نداده ام به چیزهای اطرافم آنوقت است که
مثل قدیم ها برای خودم نگران می شوم. چند وقت بود برای خودم نگران نشده بودم.
اینجا جایی است که اگر سر آدم جوش هایی بزند و بخارد حتا اگر هر روز حمام برود
دلیلش را آب و هوا میدانند. لکه های پوستی را هم همینطور. اشک آمدن از چشم را هم
از خاک آلودگی می دانند. و این خوب است.
عوارض جانبی این زندگی ای که انتخابش کرده ام در حدی هست که بخواهم دوام بیاورم .
بمانم تا محکی زده باشم خودم و قابلیت تطابقم با شرایط جدید را. اما دو هوائه شدنم
را نمیدانم چکار باید بکنم. انگار ریشه هایم از خانه ام جدا شده و اینجا موقتا در
گلدانی شیشه ای قرار دارد. نه برگشتن کار ساده ای است نه ماندن. اینجا مثل برزخ
است. برزخی که معلوم نیست عاقبتش بهشت است یا جهنم. هرچند عادت کرده ام به این اصل
که اوضاع هیچ وقت بهتر نخواهد شد و "یه روز خوب میاد" فقط یک آهنگی است
از هیچکس که من خیلی دوستش دارم.
اینجا چیزهای زیادی هست برای یادگرفتن و فضای زیادی هست برای پیشرفت. اما تکه پاره
های روحم که در جاهای دیگر پخش و پلا شده اند این را نمیفهمند.
دلم پاستای پر از خامه میخواهد با تکه های مرغ.