از آسمان های پرستاره
خروجی در میانه های جاده
کنگان به عسلویه است
"جم"
راه فیروز آباد و شیراز هم از همین راه است
راننده خروجی را میپیچد و می رویم توی جاده. هوا گرگ و میش است و رو به تاریکی.
کوه جلویمان ظاهر می شود
جاده اش کوهستانی و پیچ در پیچ است. بدون روشنایی. فقط به چراغهای جلوی ماشینمان
که تنها ماشین توی جاده است اکتفا میکنیم. هر چند کف و کنار جاده پر از شبرنگ و
نشانه است که یک وقت توی دره نیافتد کسی. راننده خودش از اهالی جم است. تعریف می
کند از خرماها و پتروشیمی و کار و پیمانکاری. از لحجه اش خوشم می آید. مثل همه
جنوبی ها. آسمان بشدت ستاره باران است. با وجود ماه همچنان خیلی از ستاره ها را می
شود دید.سی کیلومتر جاده کوهستانی را که میرویم داخل چراغهایی آسمان را روشن می
کنند. شهر آرام آرام خودش را نشان می دهد. بجز چراغهای شهر چیزی نمی بینم ولی به
نظر می رسد کوه ها یکدفعه تمام شدند و دشتی وسیع جلوی رویمان ظاهر شده. این را به
راننده می گویم. می خندد و میگوید که در روز از اینجا کوه سپیدان هم معلوم است.
شهر در یک دره پیر و پهن قرار دارد. با شهر کاری نداریم. می رویم شهرک پردیس.
جای با سر و صاحبی است اینجا. گیت دارد و ورود و خروج کنترل می شود. مردها چهره
هایشان نا آشناست. احتمالا جنوبی نیستند. زن هایشان هم همینطور. اکثرا موهای های لایت
کرده دارند (که به خیلی هایشان هم نمی آید. لااقل از نظر من مشکی ان دو پر کلاغی
یا حتی شرابی بیشتر بهشان می آمد) و برعکس ِ خیلی از کسانی که این اطراف دیده ام
با صندل هایشان جوراب نپوشیده اند. شهر به طرز محسوسی خنک تر از جاهای دیگر است.
هزار و دویست متر بالاتر از سطح دریاست.
شهرشان را ندیده دوست داشتم. از آسمانش و آن دشت پشت کوه خوشم آمد. می گویند
خرماهایش هنوز نارس است. خرماپزانشان دیرتر است انگار. اینجا خرماپزان مهم است.
امیدوارم تا دفعه بعد که میخواهم بیایم تهران برسند خرماهایشان.
دلم برایش تنگ شده بود. برای برادر بزرگتر. برایم از هادی و روزبه و سعید گفت. از
رسول و مجتبی و احسان و پریسا و نسترن و بنفشه و آدمهایی که یک زمان خیلی دوستشان
داشتم. دلم خیلی برایشان تنگ شد یکهو.
از خاطرات گفتیم و از روزهای خوب که دور شدند. از آینده گفتیم که شاید بیشتر
ببینیم همدیگر را. مثل مردها دست دادیم و مثل رفیق ها همدیگر را بغل کردیم. هنوز
بوی ادکلنش را دوست دارم. هنوز همان عطر را می زند.
آدمها بزرگ می شوند و دور می شوند و کاریش هم نمی شود کرد. دل خوشیم به همین دیدار
های گهگاه و آسمان های پرستاره و خرماهایی که هنوز نرسیده اند.