چوبهایی در آب ... شادمانی پس از بیست و نهمین سیزدهم
سالهاست که اردیبهشت برای من رنگ و بوی دیگری دارد. دقیقتر بگویم بیست و نه سال است که اینطوری است. بیست و نه دانه سیزدهم اردیبهشت برای من گذشته و تمام این سالها من اردیبهشت را دوست داشتهام و سیزدهمش را خیلی بیشتر دوست داشتهام. چون معمولا آدمها روز تولدشان را روز خوبی می دانند و من هم جزو آدمها محسوب میکنم خودم را. البته شاید کار جالبی نباشد که آدم خودش را جزو آدمها حساب کند. شاید رسم بر این است که این قضیه را بر عهده دیگران بگذارد. به هر حال من سعی بر اثبات آدم بودن خودم ندارم و قضاوت را بر عهدهی مخاطب میگذارم. شنونده باید عاقل باشد. اَه.
بلی ، سالهاست که من اردیبهشت را دوست میدارم و فکر میکنم اردیبهشت هم از اینکه من دوستش میدارم خوشحال باشد. سالهاست که در این وقت سال من حالم خوب می شود و باعث تعجب خودم می شود که چرا حال من انقدر خوب می شود. امسال هم برایم اتفاقات خوبی افتاده تا به امروز. در زمینهی کاری و ارتباطی. دوستانی بهتر از برگ درخت و آب روان پیداکرده ام برای خودم . و البته چیزهایی هم بوده که از دست داده ام. در مجموعش را که نگاه می کنم میبینم برایم سال خوبی بوده این سالی که از شروعش چهل و چهار روز می گذرد و برای اثبات خوب بودنش هنوز خیلی زود است.
اما غمگینی ِ امروز عصرم ، شاید از آنجا نشات می گیرد که من به چیزهایی که دارم وابستگی دارم.می شود گفت چیزهایی هست در زندگیم که دوستشان دارم. از اتاقم با دیوارهای آبی و پرده ی سرمه ای و رو تختی سبز و تابلوهای آویخته اش تا آقای کایو (اسم کاسکویمان آقای کایو است-بلی ما یک کاسکو در خانه داریم که بابا اسمش را آقای کایو گذاشته است و این قضیه اصلا برای خودش عجیب نیست) گرفته تا ماشینم و از همه مهمتر دوستهایی که پیدا کرده ام در این مدت. دلبستگی و وابستگی کلن چیز خوبی نیست مخصوصا وقتی که آدم در حال رفتن به جایی باشد که چوبش آنجا در آب باشد. بلی این اصطلاح جالبی بود که از همزاد خودم پوریا شنیده ام (که او هم متولد سیزده اردیبهشت است و البته او هم مثل من دارد می رود به جایی که چوبش آنجا در آب است). وقتی قرار باشد آدم به جایی برود که چوبش در آب باشد بهتر است زود دودوتا چهار تای خودش را بکند و با خودش به توافق برسد در زمینههای مختلف. که یکی از بی ربط ترینشان فرمت کردن هارد سیستم اتاقش است که ممکن است یک وقتی به سر بابای آدم بزند و در غیاب آدم بیاید بنشیند پشت این کامپیوتر و حالا بیا و الاغی پیدا کن و باقالیها را بار کن. البته بابای آدم پسورد سیستم آدم را نداشته باشد بهتر است. اما این استدلال مال وقتی است که آدم با دست خودش برای بابایش آی دی یاهو مسنجر درست نکرده باشد.
دلتنگی ها برای من ناخوشایند و عجیب نیستند. که من خودم زادهی یکی از همین دلتنگی ها هستم. یعنی من کلن آدم دلتنگی هستم. اصلا فکر میکنم یک روزی فامیلی ما "دلتنگنشان" بوده است. البته دیگران مرا طور دیگری می بینند. چرا که از طرفی آدم شادییوز (بر وزن پف.یوز) ی هم هستم. به این معنی که خودم را شادتر از آنچه که هستم نشان میدهم. در ماشین و تاکسی و اتوبوس و کافه و محل کار و خانه دوست و آشنا سعی میکنم انقدر شاد باشم و شادی کنم که دیگران از اینکه با من هستند شاد باشند. جوکی می گویم و اگر آهنگی باشد (بخصوص اگر آها بوگو و اینها باشد) باسنم را قر و تکانی می دهم و لبخند می زنم و اگر چیزی برای خندیدن باشد از ته دل به آن می خندم و از این قبیل کارها. یعنی به نوعی دارم خودم را آدم مطبوع و خوشایندی نشان می دهم. دلیلش هم ساده است. من از پس زده شدن و دوست نداشته شدن وحشت دارم. اتفاقی که هر چند وقت یک بار برایم می افتد و به من یادآوری می کند که آنقدرها هم که سعی میکنم آدم خوشایند و مطبوعی نیستم. البته در یعضی از این موارد تقصیر من نیست و چیزی که هستم باعث دوست داشته نشدنم می شود. و این را دیگر کاریش نمی توانم بکنم.
اما خب شادییوزی هم حدی دارد و گاهی وقتها از اینکه انقدر خودم را شادمان نشان می دهم خسته میشوم و میآیم چهار کلمه مینویسم در محلی پابلیک که همه بخوانند و بعد پشیمان هم می شوم از این که گذاشته ام همه بدانند که من در عین شادمانی عیانم می توانم پنهانی دلتنگ هم باشم. البته خودم از اینکه این اواخر دوز ِ چسناله هایم را کم کرده ام بسیار راضی و خوشنودم.
اینها را گفتم تا خودم یادم بماند که یک روزی روزگاری در یک کافه ای با دوستان خیلی خوبی یک تولدی گرفتم و از اینکه ساعتی در کنارشان بودم حالم خوب بود و واقعا حالم خوب بود و شادی ام از جنس پف.یوزانه نبود. شادی واقعی ای که کمتر حسش کرده ام این چند وقت. و این برای من غنیمت است. برای منی که جایی در جنوب چوبم در آب است.