از کفگیرهای دوسو

دوباره برگشته ام جنوب. و دوباره شنبه است. البته شاید چون تعطیلاتی برای ما وجود ندارد اینجا شنبه‌ها معنای همیشگی خود را از دست می‌دهند و دیگر با آن غلظت معمول تلخی‌شان را در صورت آدم نمی‌کوبند. هرچند شنبه همیشه شنبه است. یک شنبه‌ی خوب ، یک شنبه‌ی مرده است.

نشسته ام پشت میزم و به سختی تلاش می‌کنم با خواب‌آلودگی شنبه‌صبح‌گون مبارزه کنم. بله من یک آدم پشت میز نشین هستم. که البته دوست ندارم پشت میز بنشینم. چون میزهای غیر استاندارد و صندلی های غیر استاندارد باعث کمردرد مزمن در من شده. من دوست دارم آچار در دستم باشد و یکجور مهندس وار بروم پای کار. دوست دارم با ابزار کار کنم.

کلا من ابزار را دوست دارم. وقتی کوچک بودم پدرم یک جعبه آچار داشت که من خیلی دوستش داشتم. تویش یک مجموعه پیچ گوشتی دوسو و چهارسو و آچارهای سایز مختلف و فرانسه و کلاغی و نوار تفلون و لنت و سیم و اینها بود. چکش و میخ فولادی و میخ دوپایه و میخ بنفش و اینها هم در یک جعبه جدا موجود بود. من با این ابزار زندگی می کردم. باهاشان تکه های چوب را به هم میخ می‌کردم و با پیچ‌گوشتی سوراخ درست می کردم (آن وقت ها دریل هنوز در دسترسم نبود). کارهای زیادی بود که من در کودکی با ابزار انجام می‌دادم. و ابزار را دوست داشتم. بعدتر که بزرگتر شدم با وسایل آشپزخانه هم همین حس را پیدا کردم. این حس از سال هشتاد که رفتم یزد برای زندگی دانشجویی تشدید شد. از آن وقت علاقه ام به وسایل آشپزخانه بطور عجیبی زیاد شده. فکر می‌کنم به‌خاطر محدودیت‌های موجود در آن زمان است.

آن وقت من یک قابلمه کوچک داشتم و یک ماهیتابه، یک قوری استیل ، دوتا بشقاب ملامین و کارد و چنگال و قاشق. با این وسایل من مدت یک سال و نیم زندگی مجردی ام را گذراندم. البته مجبور شدم برای اینکه ماهیتابه درب داشته باشد یک قابلمه بزرگتر روحی بخرم. که بحز درش استفاده خاصی ازش نمی کردم. اما اینکه کفگیر تفلون و چوبی داشته باشم که کف ماهیتابه خراب نشود یا چای‌ساز و قهوه جوش و مایکروفر و چاقوهای استیل و ست های چینی و کریستال داشته باشم از همان زمان برایم آرزو بود. و البته حس خوبی تداعی می‌کرد. حالا می‌فهمم چرا پارسال یک روز وسط عید بلند شدم صبح زود رفتم خیابان شریعتی و یک تستر زیمنس خریدم و رفتم از این نان‌های تست مربعی گرفتم که بتوانم رویش کرده و مربا بمالم و داغ داغ بخورم. بله ، من همچین آدم شکمویی هستم. وسط عید و سر صبح و خیابان شریعتی و لوازم خانگی؟ پوففف...

من علاوه بر این‌که آدم شکمویی هستم ، آشپزی را هم خیلی دوست دارم. آشپزی را یک طور جادوگری می‌دانم. یک سری مواد غذایی را با درصدهای خاص با هم مخلوط می‌کنی و بعد از حرارت دادن یک چیز فوق‌العاده از توی قابلمه در می‌آید. هر کاری هم بخواهی می‌توانی با ادویه رویش انجام بدهی تا طعمش را دل‌بخواه خودت کنی. من از آشپزی لذت می‌برم. و به همان اندازه که از آن لذت می‌برم ، از اینکه کسی بیاید بالای سرم و بخواهد دستوری یا پیشنهادی یدهد و یا ناخونکی بزند متنفرم. این‌جور وقت‌ها می‌شوم مثل پدر تاک توی کارتون رابین هود که با شکمش به داروغه می‌کوبید و فریاد می‌زد : "از کلیسای من برو بیروووون". من هم دقیقا همان حس را پیدا می‌کنم و دلم می‌خواهد با شکمم بکوبم به آدمها و فریاد بزنم : "از آشپزخونه‌ی من برو بیروووون". البته چون شکمم مثل پدر تاک بزرگ نیست (متاسفانه؟) باید به همان فریاد زدن اکتفا کنم. مثلا وقت آبکش کردن ماکارونی یا برنج که حساس ترین زمان است اصلا نباید با من شوخی کرد. چون ممکن است زمان از دستم در برود و ته دیگی که میخواهم درست کنم آنطور طلایی یا قهوه ای نشود. ته دیگ یک بخش خیلی مهم از غذاست. غذایی که ته دیگ نداشته باشد مثل دختری است که گوشواره نداشته باشد. بله ، به نظر من گوشواره یک بخش مهم از دخترهاست. بخصوص اگر با روسری یا شال ست شده باشد. این از من.

من از دیدن ست کاردهای استیل و قاشق-چنگال نقره و بشقاب و کاسه چینی خوش‌نقش و نگار و کفگیرهای مختلف لذت می‌برم. قاعده‌اش این است که آدم زن داشته باشد و زنش مجبورش کند هر چند وقت یکبار بروند بازار و با هم این چیزها را بخرند و بیایند بچینند توی کابینت ها که معلوم نیست کی ازشان استفاده کنند. اما من برخلاف قاعده دلم میخواهد خودم بروم توی این مغازه های لوازم آشپزخانه و غرق بشوم توی این لوازم استیل و کریستال و چینی. و شاید یک سری‌شان را بخرم بیاورم وسط پذیرایی خانه ام دور خودم بچینم و نگاهشان کنم و راضی باشم از خریدم. و بعد یک پرس ماکارانی چرب با ته دیگ طلایی سیب‌زمینی تویشان درست کنم و سرو کنم با دورچین زیتون درشت و خیارشور ریز و یک کاسه بزرگ ماست سون کاله.

حالا اینجا نشسته ام پشت میزم با کمردرد مزمن و کار زیادی که روی سرم ریخته و شنبه صبحی که توی حلقم به تلخی نشسته و خیال برخاستن ندارد. یک شنبه‌ی خوب ، یک شنبه‌ی مرده است.

قربان بشم تو را من :)

یک حرکت هایی هست که آدم را شوکه می کند. سورپرایز میکند. از این حرکت ها در زندگی آدم زیاد اتفاق نمیافتد. پس هر وقت اتفاق افتاد آدم باید آن را غنیمت بشمرد. یک حرکتی مثل این:

http://gheychee.blogsky.com/1390/10/02/post-65/

اسپیکر هایتان هم روشن باشد لطفا