دور بودن به خودی خودش بد است. دور بودن از هر چیزی بد است. آدمیزاد نباید دور باشد. باید نزدیک باشد. به هرآنچه که دوست دارد. آدمهایی که دوست دارد. جاهایی که دوست دارد. هوایی که دوست دارد. کوه هایی که دوست دارد. اتاقی که دوست دارد. بالشی که دوست دارد. خیلی چیزهایی که دوست دارد. آدم باید به چیزهایی که دوست ندارد هم نزدیک باشد حتی. باید نزدیک باشد تا یادش باشد که دوستشان ندارد. اینطوری آدم دائما یادش هست که چه چیزهایی را دوست دارد. و فرصت هم برای تغییر دارد. تکلیف روشن است و فضا مه آلود نیست. سوالها به همان سرعتی که مطرح می شوند می توانند پاسخ داده شوند.

دوری زمان را می کشد. گاهی هم آدم ها را می کشد. دوری کارها را سخت می کند. دل ها را تنگ می کند. چشم ها را خیس می کند. پاها را لنگ می کند. سرماها را زیاد می کند. هر چه چیز بد هست در دنیا می آورد می نشاند توی بغل آدم. و گاهی توی حلق آدم. بستگی به آن دارد که دست شما از توی کیسه اش چه در بیاورد.

دوری البته مدل های مختلف هم دارد. دوری اجباری ، دوری اختیاری ، دوری شرقی - غربی ، دوری شمالی - جنوبی ، دوری یک فرسخی ، دوری هزار فرسخی ، دوری موقت ، دوری ممتد ، دوری بی درمان ...

دوری باعث می شود آدم به تدریج تلخ بشود. دلش از سنگ بشود. عادت کند به دلتنگی. بعد یک وقتی این سنگ توی دل آدم می شکند و آدم دلش می خواهد برود همه آن چیزهایی که ازشان دور است را بغل کند. یکهو همه را بغل کند. همه را یکجا با هم توی بغلش بگیرد و فشارشان بدهد. حالا اگر دوری ادامه دار باشد و فرصتش پیش نیاید همه این بغلها توی دل آدم گوله می شود ، قلمبه می شود و دل آدم درد می گیرد. حیف از دل آدم که درد بگیرد.

حالا من دورم. با اینکه فامیل دور را دوست دارم ولی دوری را دوست ندارم. دور بودن از آدمها و جاها را دوست ندارم. دور بودن به من می فهماند که تنهایی سخت است. تنهایی خیلی سخت تر از آن است که فکرش را می کنیم. تازه این تنهایی من موقت است. آنهایی که خیلی دورند و ممتد دورند و اجباری دورند و زیاد دورند که دیگر هیچ...

آدمهایی که دورند را دوست داشته باشید. آنها بیشتر از چیزی که به نظر می رسد دلشان برایتان تنگ می شود.