از مردانی که سختند ... از مردانی که دورند
امروز یکی از هم سوله ای
ها رو دیدم توی راه برگشت به اتاق. گفتم بیا بریم بشینیم یه گپی بزنیم. ترک
تبریزه. درشت و قد بلند با صورتی تپل و گرد و موهای قهوه ای و چشمهای روشن. تقریبا
همسن و سال خودمونه و الان یه دختر سه ساله داره. نشستیم به صحبت کردن. دخترش زنگ
زد به موبایلش. یه موبایل سامسونگ کشویی داره. روی صفحه عکس دخترش افتاده بود و با
ذوق نگاهش میکرد. گوشی رو برداشت و شروع کرد به صحبت. از همون اول ترکی حرف زد. من
تقریبا هیچی نمیفهمیدم از کلماتی که به کار میبرد (بجز ساغول و باشوا دولانوم).
اما از حرکات و لحنش و صورتش میشد فهمید داره چی میگه. تقریبا سه دقیقه کامل قربون
صدقه دخترک رفت. صدای موبایلش هم زیاد بود. من میشنیدم صدای دخترک رو که با ناز دو
سه تا کلمه میگفت.
صورت آفتاب سوخته ش تغییر کرد وقتی حرفاشو زد و تلفن رو قطع کرد. گفتم چی میگفتی
بهش؟ گفت دخترک بهش گفته که بابایی پس کی برمیگردی ، دلم برات تنگ شده. دخترک زنگ
زده و دلتنگی کرده. مامانش شماره رو گرفته ولی از اون تریپ هایی نبوده که مامانه
شماره رو بگیره بگه بیا با بابات حرف بزن. معلوم بود خودش اصرار داشته چون دلش
نمیخواست قطع کنه.
سی و چند روز میشه که نرفته خونه. ناظر سیویل که باشی اینطوری میشه. یهو کار
مجبورت میکنه که چند روز بیشتر بمونی. داریم کسی رو که تا شصت هفتاد روز نرفته
باشه رست.
به ظاهرش که نگاه میکنی یه مرد گنده رو میبینی که خیلی سخت و محکمه. با هیشکی شوخی
نداره و همه پیمانکارا ازش حساب میبرن و جرات ندارن رو حرفش حرف بزنن و توی سوله
هم همه بهش احترام میذارن. اما وقتی امشب دیدم خود واقعیش چطوری داره واسه صدای
نازک دخترکش بغض میکنه و قربون صدقه میره و میخنده فهمیدم که چیزهایی هست که من
نمیدونم. چیزهایی هست که من نمیفهمم.
دلم گرفت