تبليغاتX
فلورسنت

فلورسنت

تک‌‌نوشته‌هایی براساس هذیان‌های یک ذهن نسبتا آشفته

از اردیبهشت هایی که رو به پایانند

از سی سالگیم و سفر رفتنم و سالگرد هجرتم به جنوب که بگذریم ، کوتاه کردن موهایم جدیدترین اتفاقی ست که می توانم در حال حاضر به آن اشاره کنم. کوتاه که می گویم یعنی خیلی کوتاه. شاید اگر ببینید مرا "کچل" بنامید. اما خوب است. سرم سبک و خلوت است. اینجا کسی قرار نیست با موهایم کاری داشته باشد. مویی که کسی با آن کار نداشته باشد همان بهتر که کوتاه باشد. اصلا نباشد... دارم مزخرف می گویم.

موهایم را کوتاه کردم و صورتم گرد بنظر می رسد و همه فکر می کنند که چاق شده ام. همه درست فکر میکنند چون واقعا چاق شده ام. دور کمرم دارد گرد می شود و شکمم هم به برجستگی نامتعارف نزدیک شده. هرچند شکم مرد اعتبار بازار است (یا همچین چیزی). الان سه تا نارنگی روی میزم دارم. با خودم عهد کرده ام هر وقت هوس کردم که ناخنکی به گز و پولکی و بیسکوئیت و نوتلا و اسنیکرز و توت خشک و نخودچی کشمش و مویز و شکلات های توی کشوی میزم بزنم جلوی خودم را بگیرم و به این نارنگی ها نگاه کنم و به این فکر کنم که چقدر بد می شود اگر شبیه این نارنگی ها بشوم. گرد و نارنجی. پوستم هم خراب بشود که دیگر نور علی نور است. نه که پوست صاف و عالی و بلورینی دارم... دارم مزخرف می گویم.

اردیبهشتی که آخرین روزهایش را می گذرانیم از بهترین اردیبهشت های زندگی من بود. چون سی ساله شدم؟ چون سفر رفته ام؟ یا چون موهایم را کچل کرده ام؟ شاید همه اتفاقاتی که می افتد برایم خوشایند نباشد اما من حالم خوب است. حال من خوب است شاید چون هنوز هوای اردیبهشت تهران و استانبول در سرم هست. چیزهای زیادی در سرم هست. برخلاف مو که زیاد در سرم نیست... دارم مزخرف می گویم.

من تبریز و شیراز و اصفهان را دوست میدارم. آبادان و یزد و رامسر را هم همینطور. شهرهای ایران را دوست دارم (چرا دروغ؟ از سمنان خوشم نمی آید). اما تهران برایم چیز دیگری است. برای من که تا به حال از مرزهای ایران خارج نشده بودم و تهران برایم شهر رویاها ست تجربه عجیب و سنگینی بود. استانبول شهری است که می شود عاشقش شد.  رفته بودیم برای تفریح. چهار روز پیاده روی صبح تا شب برای دیدن تنها بخشی از آن شهری که قدمت و تاریخ آنچنانی ندارد اما چندین برابر جذابیت دارد کافی نبود. هوای استانبول در قوطی های کنسرو موجود بود برای فروش. ترک های ترکیه با اینکه انگلیسی نمی دانستند اما خوب و دوست داشتنی بودند. برای خودشان بودند. شاد بودند. حالشان خوب بود. و این برای من عجیب بود. برای منی که مدتها بود در چهره آدمهای اطرافم دنبال ذره ای امید و شادی می گشتم دیدن این حجم عظیم سرخوشی قابل هضم نبود. هنوز هم نیست. تنگ نظر نیستم اما با دیدن موزه سفالینه هایشان دلم به درد آمد. موجودی نیمی از مغازه های اطراف مسجد امام اصفهان از موجودی این موزه ارزشمندتر بود. صنایع دستی که در بازارشان موجود بود با آنچه ما داریم قابل قیاس نیست. مولانا در مثنوی و دیوان شمس یک بیت به زبان ترکی ندارد. اما در بازار استانبول همه جا آثارش هست. حتی ایستگاه مترویی دارند به نام ابن سینا. این یکی دیگر قابل درک نیست... دارم مزخرفات ناسیونالیستی می گویم.

آدم هایی که در زندگیشان برای خودشان کسی شده اند حتما (موکدا) یک سفر بزرگ در زندگیشان رفته اند. یک سفر رفته اند و نشسته اند جایی و لابد نگاه کرده اند به آدمها. نشسته اند و قهوه شان را سر کشیده اند و به زندگی آدمها نگاه کرده اند. شاید رفته اند توی دانشگاه هایشان و به زندگی دانشجوهایشان هم نگاه کرده اند. به جنبش های دانشجویی و پوسترهای روی دیوار نگاه کرده اند. شاید در ایستگاه های اتوبوس با پیرزن هایی که کیسه بزرگ و سنگین سبزی در دست داشته اند همصحبت شده اند. شاید نشسته اند و دخترکی را نگریسته اند که کولی وار در کنار خیابان با نوای غریبی می خواند و آزادی مغرورانه اسبهای وحشی توی حرکاتش موج می زند. شاید در کوچه پس کوچه های شهری ناشناس برای خودشان قدم زده اند و به کوچه های شهرشان فکر کرده اند. و یک روز ناگهان چشم باز کرده اند و خودشان را توی خانه شان دیده اند که بازگشته اند و چمدانشان را باز می کنند. غافل از اینکه بخشی از روحشان را جا گذاشته اند. روح را نمی توان در چمدان با خود برد و آورد. روح هر جا دلش بخواهد می ماند. هر کار دلش بخواهد می کند. شاید دلش خواسته و یک تکه اش را جا گذاشته در شیروانی های نارنجی و مناره های بلند و گنبد های زیبا و کلیساهای آرام شهری که دلش می خواهد باز ببیندش... اصلا هم مزخرف نمی گویم.

اگر از من می شنوید یک روز صبح تصمیمتان را بگیرید و چمدانتان را ببندید. مقصدتان مهم نیست. اگر توانستید دست عشق زندگیتان را بگیرید و با خودتان ببرید. بروید جاهای دیگر را هم ببینید. آدمهای دیگر را هم ببینید. زندگی های دیگر را هم ببینید. دریاها و خشکی های دیگر را ببینید. ظرف زندگیتان بزرگ تر می شود. غرها و چسناله هایتان کمرنگ تر می شود. دردهایتان قابل تحمل تر می شود. خدایتان بزرگ تر می شود.

فقط یادتان باشد ، برای مادر خودتان و مادر عشق زندگیتان سوغات بیاورید. مادرها را همیشه باید خوشحال نگاه داشت. بخصوص وقتی چروک های صورتشان پر رنگ می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:7  توسط ممرضا  | 

عشق تو

عشق تو پرنده ای سبز است

پرنده ای سبز و غریب   

بزرگ می شود همچون دیگر پرندگان

انگشتان و پلک هایم را نوک می زند...   

چگونه آمد؟

پرنده ی سبز کدامین وقت آمد؟

هرگز این سؤال را نمی اندیشم محبوب من!

که عاشق هرگز اندیشه نمی کند 

عشق تو کودکی ست با موی طلایی

که هر آن چه شکستنی را می شکند،

باران که گرفت به دیدار من می آید،

بر رشته های اعصاب ام راه می رود و بازی می کند

و من تنها صبر در پیش می گیرم ...

عشق تو کودکی بازیگوش است

همه در خواب فرو می روند و او بیدار می ماند   

کودکی که بر اشک هایش ناتوانم...   

عشق تو یکه و تنها قد می کشد

آن سان که باغ ها گل می دهند

آن سان که شقایق های سرخ بر درگاه خانه ها می رویند

آن گونه که بادام و صنوبر بر دامنه ی کوه سبز می شوند

آن گونه که حلاوت در هلو جریان می یابد...

عشق ات، محبوب من!

همچون هوا مرا در بر می گیرد

بی آن که دریابم 

جزیره ای ست عشق تو

که خیال را به آن دسترس نیست

خوابی ست

ناگفتنی... تعبیرناکردنی ...  

به راستی عشق تو چیست؟

گل است یا خنجر؟

یا شمع روشنگر؟

یا توفان ویران گر؟

یا اراده ی شکست ناپذیر خداوند؟

تمام آن چه دانسته ام همین است:

تو عشق منی

و آن که عاشق است

به هیچ چیز نمی اندیشد...

"نزار قبانی"

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:44  توسط ممرضا  | 

از سال هایی که متفاوت شروع می شوند

امروز بیست و ششمین روز فروردین است. شنبه هم هست. شنبه ها هم برایشان مهم نیست که فروردین باشد یا آذر. شنبه ها همیشه شنبه هستند. شنبه ها همیشه شنبه می مانند. قرار است امسال سال متفاوتی باشد. سال خوبی باشد. پس غر متداول شنبه صبح را میگذارم توی کشوی کنار دستم که ظهر ببرمش توی باغچه جلوی خوابگاه چالش کنم.

از روز اول فروردین و با جابجا شدن ساعت مملکت ، ساعت کاری ما هم تغییر کرد و به حالت تابستانی بازگشت. اینجایی که ما هستیم شش ماه اول سال ساعت کاری دو تکه است. یعنی صبح ساعت شش تا دوازده ظهر کار می کنیم. بعد زمان نماز و نهار و استراحت به مدت سه ساعت تعطیل هستیم و بعدش از ساعت سه ظهر هستیم تا هشت شب. یازده ساعت کار حتی اگر سه ساعت وسطش تعطیل باشد خسته کننده و فرساینده است. روح و جسم و ذهن همزمان فرسوده و خراشیده می شوند. تعطیلی ظهر به بعد جمعه ها هم درد خاصی را دوا نمی کند و معمولا به جبران کسر خواب می گذرد.

اینجایی که ما هستیم تعطیلات عید معنایی ندارد. برنامه طوری است که الزاما بایستی یک نفر در پوزیشن مربوطه حاضر باشد. من قبول کردم که حاضر باشم تا همکار "تازه داماد"م بتواند شب عید را پیش خانواده اش باشد. برایم البته خیلی مهم نبود چون خانواده من فعلا معطوف به پدر و مادرم می شود که آنها هم در سفر بودند. زن و بچه که نداشته باشی خانواده ات می شود پدر و مادرت. با سی سال سن وقتی خانواده ات هنوز پدر و مادرت باشد همان بهتر که بمانی در جایی که آدمها معمولا عید را در آنجا سپری نمی کنند. کنار دریای بی کران آبی و هوای مطبوع با یک حس بی پروایی خاص که انگار برایت مهم نیست آمدن بهار و عید. مشغول کار.

وقتی شلوغی شب عید میدان تجریش و همهمه بازار و ترافیک خیابانها و فروشنده های کنار خیابان با آن ظرف های شکلک دار سبزه و سمنو و ماهی قرمزی را نبینی انگار این روزها برایت فرقی ندارد با روزهای دیگر سال. جوانه های درختان چنار جلوی پنجره اتاقت و گرده های گل و عطسه های بی پایان و خارش گلو و آبریزش بینی و سرخی چشمان و صدای جیک جیک گنجشک ها و جیغ طوطی های سبز پارک جنگلی لویزان را که نبینی و نشنوی و حس نکنی ، انگار این روزها فقط توی تقویم متفاوتند. تقویمی که دوباره چاق شده تا هر روز یک برگه از آن جدا کنی و سیصد و شصت و (اسثنائا امسال) شش روز طول بکشد تا تمام بشود. و دوباره سالی دیگر.

می گویند سال را هر طوری شروع کنی تا آخر سال برایت همانطور باقی می ماند. از پانزدهم اسفند که برگشتم اینجا تا روز یازدهم فروردین که بازگشتم هر روز را کار کرده ام. البته بجز روز اول فروردین که تا ساعت یک ظهر تعطیل بودیم. خوش به حالمان. بعد هم که برگشته ام وسطش سه روز رفته ام ماموریت. باز دوباره آمدم سرکار و فردایش باز دو روز رفتم ماموریت. این یعنی تعبیر جمله ای که محمدحسین در لحظه سال تحویل در کنار ساحل دریا گفت. گفت که امسال سال کار خرکی است. کار خرکی و پول چُسکی. امیدوارم لااقل قسمت دومش هم خرکی بشود.

لحظه سال تحویل را کنار دریا گذراندم. با دوستی که حالا دوستیمان ده ساله شده و دارد جا می افتد. به قولخودش :

"حس خاصیه که آدم به رفیق 10 ساله اش عادت کنه. نه از اون عادتهای روزمره گیا... نه.  یه جور حس زیر یه سقف بودن و با هم بودن و اینا...

علی رغم همه تفاوتهای فاحش و شباهتهای آشکارمون همو همونطوریکه هستیم قبول کردیم و ... خیلی چیزهای ده ساله دیگه که تو پست نمیگنجه و باید حسشون کرد...."

خواستم بگویم اتفاق خاصی نمی افتد اگر آدم سال تحویل را خانه نباشد و ده روز اول عید را مشغول خاله بازی های مرسوم یا مسافرت به شمال و نشستن توی ویلا و چسبیدن به شومینه و گیر کردن توی ترافیک های جاده ها نباشد. اتفاقی نمی افتد اگر روز اول عید را تا نصفه تعطیل باشی و بعدش بروی سر کار. اتفاق خاصی نمی افتد اگر دوست هایت همه بنالند که چقدر بی معرفت و پف.یوز شده ای که یک سر بهشان نمی زنی. اتفاق خاصی نمی افتد اگر پسر عموهایت را مدتها ندیده باشی . و دلت بخواهد بروی سر خاک مادربزرگت بنشینی دو قطره اشک بریزی و بهش بگویی که دلت برایش تنگ شده.

اتفاق خاصی نمی افتد اگر سال نو بشود و تو دلت بخواهد امسال سال آخری باشد که تنها هستی. اتفاق خاصی نمی افتد اگر دلت بخواهد کسی کنارت باشد که دوستت داشته باشد و دستت را بگیرد و توی چشمهایت نگاه کند و لبخند بزند و گوشه لپش چال بیافتد. اتفاق خاصی نمی افتد اگر هزار تا چیز بخواهی و هیچ چیز نداشته باشی ولی ته دلت قرص باشد که امسال قرار است سال متفاوتی باشد.

در کشو کنار دستم را باز می کنم و می گذارم غر های شنبه ام برای خودشان بیایند وسط اتاق بچرخند. به زمین و میزها نوک بزنند و دنبال هم کنند. مثل جوجه های رنگی زرد.

چقدر دلم جوجه زرد خواست یکهو.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 10:44  توسط ممرضا  | 

از سال هایی که تحویل می شوند

برای سال نو کلی قصه هست برای گفتن. از اینجا بودنم. از دور بودنم از خانه. از همه چیزهایی که در یک سال گذشته بر من گذشته. از اتفاقات خوب. از آدمهای خوب. از اتفاقات بد. از آدمهای بد. از نارفیقی هایی که در حقم شد. از نارفیقی هایی که کردم. سخت است فکر کردن به حجم اتفاقات سالی که گذشت.

اما چشمم روشن است به سالی که پیش رویم است و از سیصد و شصت و شش روزش فقط سه روزش گذشته. چشمم روشن است و دلم روشن است و امید دارم به اینکه سال خوبی خواهد بود برایم. برایمان.

سال نو را در کنار قدیمی ترین دوستم و کنار ساحل دریا تحویل کردم. هوا آن چنان بهاری و دلپذیر بود که بیشتر نمی شد خواست. امسال را کنار دریا آغاز کرده ام و امیدوارم از دریای برکت لایتناهی خداوندم سفره ام پربار شود. و سفره مان پربار باشد.

دعا کردم. برای آنهایی که دوستم دارند. برای آنهایی که دوستشان دارم. برای پدر و مادرم. برای خانواده ام. برای عشق زندگیم. برای آدمهای خوب. دعا کردم برایشان سال سلامتی و برکت باشد. هر چه خوبیست خواسته ام برای هر کس که خوب است.

راستی ،

حالم خوب است.

دلم البته کمی تنگ است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 17:17  توسط ممرضا  | 

از برکت هایی که می آیند

از روزی که هادس با ارابه آتشینش از دل گلی فریبنده بیرون آمد و پرسفون (پراسپینا) را دزدید و با خود به زیر زمین برد و ملکه دنیای مردگانش کرد تا زمانی که دیمیتر بخاطر افسردگی گم شدن دختر دردانه اش برکت را از روی زمین برداشت خیلی طول نکشید. غله نایاب شد و برکت از زندگی مردم رخت بربست. مردم آتن مدتی تحمل کردند و بعد آرام آرام نارضایتی بالاگرفت و پرستش خدایان المپ رو به نزول رفت. زئوس نگران از تاج و تختش به برادرش هادس پیغام فرستاد که تا دیر نشده دخترک را برگرداند. هادس ابتدا راضی نشد اما بعد با اصرار رضایت داد. 9 دانه انار به پرسفون داد تا بخورد به این امید که او را نزد مادرش باز خواهد گرداند. و پرسفون انارها را خورد. هرمس که تنها کسی بود که می توانست به دنیای مردگان برود و باز گردد به دنبالش آمد و دخترک را نزد دیمیتر باز گرداند. روز باز گرداندن پرسفون به روی زمین روزی است که دیمیتر برکت را به زمین باز می گرداند و رویش غلات و سبزه ها مجددا آغاز می شود.

{ما ایرانی ها دقیقا همین روز را روز آمدن بهار (راسپینا/پراسپینا) می گوییم}

پرسفون با 9 دانه اناری که از دست هادس گرفت و خورد ، ناخودآگاه عهد بست که 9 ماه روی زمین پیش مادرش باشد و 3 ماه از سال را نزد هادس باز گردد تا ملکه دنیای مردگان گردد. 3 ماه دیمیتر افسرده خواهد بود و زمستان و سرما زمین را فرا می گیرد.

---

اما

من

اینجا

هرمسی هستم که به دنبال پرومته رفته ام. در کوه های دور دست قاف. رفته ام تا با پا در میانی بخشاینده آتش به آدمیان را نجات دهم از دست عقاب. خودم در بند گرفتار شده ام و کسی نیست تا پرسفون را پیش مادرش بازگرداند. نگرانم. کاش برکت به زندگی مردم باز گردد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 10:16  توسط ممرضا  | 

از آخرین چهارشنبه های سال

یک چهارشنبه هایی هستند که اسمشان را گذاشته اند "سوری". چهارشنبه های سوری یک بار در سال بیشتر نیستند. یعنی شب ِ آن چهارشنبه ها را جشن می گیرند که چهارشنبه شان سوری بشود. حالا با روشن کردن آتش یا در کردن ترقه و هوا کردن فشفشه و رقصیدن و قاشق زدن و هر آنچه که رسم بوده از قدیم. ما هم شب ِ آخرین چهارشنبه مان را هر سال جشن می گرفتیم. بیست و اندی سال جشن گرفتیم با آتش و دارت و ترقه و اکلیل سرنج و کپسولی و زنبوری و آخر شب هم سیب زمینی تنوری. هر سال از روی آتش پریدیم که سرخی اش از ما باشد و زردی ما از او. یا برعکس. چه فرقی می کند. هر سال آمدیم یک رسمی را اجرا کردیم و خوشحال بودیم که آخرین شب ِ چهارشنبه سال آمده است. بدون اینکه بدانیم چرا این شب خوب است و مهم است و چرا مثلا دوشنبه سوری نداریم یا هر چیز دیگر. دلیلش هر چه می خواهد باشد.

دیشب برای ما همانطور گذشت که همیشه می گذشت. ساعت شش تعطیل شدیم و رفتیم کمپ مسکونی. ها. نه . دیشب یک فرقی داشت. راننده سرویس زودتر رفته بود ماشین نداشتیم و آویزان ماشین یکی از همکاران شدیم. رفتیم کمپ و شام خوردیم. مثل اکثر شب ها مرغ بود و سوپ.بعد آمدیم اتاق. اتاقی با دو تخت موازی کنار هم و فضای بین دو تخت به اندازه نشستن یک نفر. شاید دوازده متر بشود اتاقمان. رفتم دوش گرفتم و آمدم دراز کشیدم با هم اتاقی ام یک فیلم مستند دیدیم تا دو ساعت بعدش که خوابم گرفت و خوابیدم. این شد دیشب ما. مثل اکثر شب هایی که اینجا هستیم. اینجا در پارس جنوبی در اکثر اوقات شما کاری بیشتر از این نمی توانید بکنید. چون توانش را ندارید. خستگی کار مداوم از شش صبح تا شش عصر توان کار دیگری را برایتان باقی نمی گذارد. لااقل در مورد من اینطور است. شاید بنیه ام ضعیف است. شاید.

یک نفر یک جایی گفته است که "رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم". و من فکر میکنم که این شبهایی که اینطور می گذرند ارزش زندگی کردن دارند یا نه.  و این کاری که ما می کنیم اسمش زندگی است یا نه. و چقدر می شود این رویه را تغییر داد. و آیا من آدم تغییر دادن این رویه هستم یا نه. این شب ها برای من بیشتر از آن که غمناک باشد طولانی است. طولانی و دردناک. شب هایی که وسطش چند بار از خواب می پرم و به صفحه موبایلم نگاه می کنم. ساعت را می خوانم و از اینکه چند ساعتی وقت دارم برای خوابیدن احساس رضایت می کنم و دوباره از این پهلو به آن پهلو می شوم. روی تشکی که غیر از کمر درد هیچ چیزی برایم ندارد. زیر پتویی که پلنگ ندارد. با بالشی که هوس بغل کردنش را ندارم. این روزها هوس چیزهای زیادی را ندارم. یکیشان بالشم.

اینجا هوا دارد گرم می شود. صبح هوا بوی هفته آخر اردیبهشت را می داد. بوی دریا هم می آمد. انگار که در جاده عباس آباد به نمک آبرود باشی. و ابی برای خودش بخواند. و بدانی که هیچ چیز آنطور نیست که باید باشد. حتی آخرین چهارشنبه سال نود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 8:58  توسط ممرضا  | 

دریچه ای رو به پارس جنوبی


نوشته بهترین دوست ده ساله ام - محمدحسین - از زندگی آدمهایی که شما فقط یک رویشان را میبینید

-----------------------------------------------------------------------------

من یکی از همین مردمم...


یکی از همین مردم که پشت نقاب بگوبخند ها و شادیها و رفیق بازیهایشان در خلوتهای همیشگیشان تنها هستند. با این فرق کوچک که من خلوت ترم.

کسی هستم در بیابانهای پارس جنوبی...

20:30 همیشه پز من را به بقیه مردم میدهد. من هم مثل همه هستم اما 20:30 به من می گوید متخصص بومی!!! همان موجوداتی که با دست خالی تهدید را به فرصت تبدیل می کنند....

تحریم را دور می زنند....

پالایشگاه و نیروگاه و انرژی هسته ای و سلول بنیادی و ... می سازند. و همه دور از کوچکترین شهرها. وسط بیابانها....

نقاب بگوبخند ما نازکتر از بقیه است. چون در این بیابان، تنهایی عریانتر به انسان خود می نماید. چهره عبوس ما که فقط به کار به پروژه فکر می کند، کمتر نقابی از صمیمیت دارد. زندگی کردن در یک کمپ که دو هزار نفر مرد در آن زندگی می کنند البته صمیمیتی هم ندارد؛ و حرفها و دردودلهای ما همه کاری است . از نقشه ها که ریویژن می خورند و پیمانکارها که زیرآبی می روند و ... دردو دلهای ما همه از این جنس است. خاطراتمان هم تخصصی است یکی جوک از «سیویل» می گوید دیگری از «ولد اینسپکشن» و آن یکی از «کانکرت ورک». خاطرات تلخ و شیرینمان هم همین است. تفریحاتمان هم.

دیشب که فیلم «جانی و فرانکی» آل پاچینو را دور هم می دیدیم بچه ها کلی ترجمه «پایپینگ»، «اینسولیشن» ،«پی دبلیو اچ تی» و غیره از فیلم کردند. خیلی خوش گذشت. اصلاً تعجب نکنید اگر از این لغتهای تخصصی چیزی متوجه نشدید. کاملاً طبیعی است...

همه چیز از همین نکته طبیعی شروع می شود. ما در پروژه ها تبدیل به ربات می شویم. تبدیل به حشره های انسان نما. افرادی که |سه چهارم| از زندگی خود را شبانه روز کار می کنند و |یک چهارم| از آن را برای دیدن مادر و پدر و زن و فرزند به مهمانی می روند. در این |یک چهارم| ما خوابیم، به مسافرت می رویم و همه مراعات حالمان را می کنند. برای همین آرام آرام تبدیل به مهمان می شویم. برای پدر و مادرمان و حتی زن و فرزندمان. ذهنمان پر می شود از دغدغه های تخصصی و گوشه گیر از بحثهای روزمره. قیمت ماشین، مد لباس، رنگ سال... نه! ما مردان «ولدینگ»، «ترنیون»، «شو»، «پایپ ساپورت»، «پروسیجر»، « آی تی پی»، «پیوینگ»، «کانکرت» و خیلی لغتهای تخصصی دیگریم و از همینجاست که یکی از دریچه ها بسته می شود. میانه ما با فرزندانمان شکرآب است. با همسرانمان غریبه ایم و با پدر و مادرمان بی ارتباط.

حشره هایی هستیم مثل «گرگوار سامسا» و با همان سرنوشت. اصلا هرکدام از ما هموایم... با خوابهای آشفته هرشبانه. یک مشت مرد عقده ای زن ندیده. یک مشت خروس دور از هر مرغی.

و اینها هیچکدام به هیچ چیز ربطی ندارد. نه طلسم، نه افسون ماه و خورشید نه... به قول اخوان ثالث «لعنت به سفر که هرچه کرد او کرد...» سفرهای 8-22 به خانه و پارس جنوبی.



صبح سوم اسفند نود

مهرآباد و آسمان تهران- عسلویه

به تاریخ مذکور توسط محمد حسین قلمی گردید

---------------------------------------------------------

منبع : http://qalamrizha.blogspot.com/2012/03/blog-post.html

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 7:12  توسط ممرضا  | 

از سیزده های در نکردنی

با احتساب امروز ؛ سیزده روز تا پایان سال نود باقیست. سیزده روز تا آغاز سال جدید. سیزده روز تا آمدن بهار. سیزده روز تا پایان زمستان. سیزده روز تا رویش دوباره. سیزده روز تا سبزه و سمنو و سیب و سکه.

سیزده روز تا آغاز دهه چهارم زندگی من باقی مانده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 11:54  توسط ممرضا  | 

از دخترک قد و وزن فروش

یکی بود یکی نبود. یک روزی بود که بیست و ششم بهمن بود. بعد یک دوست عزیزی بود که مجبور شده بود برود خارج. من میخواستم برسانمش فرودگاه. عصر بعد از کارم رفتم دنبالش. درب خانه برادرش. چمدان هایش را گذاشتیم توی ماشین. راه افتادیم سمت فرودگاه امام. رسیدیم فرودگاه. دم درب پیاده اش کردم و رفتم ماشین را در دور ترین نقطه پارکینگ پارک کردم و برگشتم. قرار بود دوست دایی اش بیاید برای اطمینان. استرس داشتیم. طبقه بالا بودیم. قرار شد برود کارهایش را انجام بدهد. بارهایش را تحویل بدهد. رفت و برگشت. رفتیم طبقه همکف یک پریز پیدا کردیم که گوشی اش را شارژ کند. نشستیم نیم ساعتی حرف زدیم. دوست دایی اش آمد. مجبور شد برود. یکهویی. یکهویی رفت. خداحافظی ساده و سریع. گفت من رفتم مواظب خودت باش خداحافظ. خیلی زود و بی حاشیه. قرار شد خبر بدهد وقتی از گیت رد شد. من رفتم نشستم در کافی شاپ طبقه بالا. روی صندلی پایه بلندی که جای با-سنش گرد و کوچک بود. اذیت می کرد. رو به بار نشستم. پشت به مردم. اسپرسو خوردم با کیک شکلاتی. پشت سرم تلویزیون روشن بود و اخبار از دشمن و دسیسه های روز قبل می گفت. مردم نگاه می کردند. خوشحال. من حرص می خوردم. کنار کافی شاپ دخترکی بود که یک دستگاه سنجش فشار خون و قد و وزن و اینها داشت. یکریز با دوستهایش که دستگاه های دیگر داشتند و موبایلش حرف می زد. راحت و خوشحال. دغدغه اش خرید کیف و مانتوی ارزانی بود که چند وقت پیش در یک پاساژ دیده بود. چند کلمه ای حرف زدیم. گفتم که برای بدرقه آمده ام. خندید. لابد روال عادی برنامه هر روزه اش بود. یک پیرمرد آمد و با دخترک حرف زد درباره دستگاه قد و وزن و فشار خون. مشتری نبود. رفت. یک پسر بچه آمد با مادرش. مادرش برایش از کافی شاپ یخ در بهشت طالبی خرید. پسرک نصفش را ریخت روی میز بار و نصفش را ریخت روی زمین. مرد کافه چی فحش زیر لبی داد و دستمال آورد. مادر پسرک عذرخواهی کرد و دست پسرش را کشید و رفت. من ماندم و موبایلم و انتظار.

دومین قهوه را که سفارش دادم یک آب معدنی هم خواستم. کافئین توی خونم قل میزد. دخترک قد و وزن فروش همچنان با دوستهایش سرگرم بود و خوشحال بود. به این فکر میکردم که چطور خانواده اش با اینکه تا این ساعت اینجاست مشکلی ندارند. و چقدر خوب است که کسی با اینکه آدم جایی باشد مشکلی نداشته باشد. مردم همچنان تلویزیون نگاه می کردند. انگار آمده بودند سینما. خوشحال بودند. لااقل در ظاهر. آب معدنی را مزه مزه می کردم. یکی دو نفر زنگ زدند خبر گرفتند. خبری نبود. منتظر بودم همچنان. دخترک پرسید که چرا اینطوری هستم. پرسیدم که چطوری هستم؟ و گفت که پریشان به نظر می رسم. و من تایید کردم.

زنگ زد. دلم ریخت. گفت رد شدم از گیت. خب. خیلی هم خوب. به سلامتی. چه گفتم یادم نیست. گفت گوشی را خاموش می کنم. گفت برو خانه دیروقت است. من گفتم می مانم تا وقتی هواپیما بپرد. قسم داد که نمانم. خداحافظی کرد. قطع کردیم. خواستم بلند شوم از روی صندلی مزخرف بار. با.سنم لهیده شده بود. نتوانستم بلند شوم. سرم گیج می رفت از استرس. زنگ زدم به آتوسا. خواب بود انگار بنده خدا. گفتم رد شد. گفت عیبی ندارد. غصه نخور. و من غصه نخوردم. قطع کردم. آب معدنی را یک نفس رفتم بالا که بغضم نترکد. نشد. ترکید. جلوی دخترک قد و وزن فروش کمی گریه کردم. هاج و واج نگاهم کرد. بهتر شدم. بلند شدم رفتم بیرون. صدای پرواز هواپیما آمد. ماشین را پیدا کردم و نشستم تویش. سرد بود. تا تهران ابی نعره زد. هجرت و هجرت و هجرت. و چراغهای اتوبان رقصیدند.

از آن شب تا امروز یک سال تمام می گذرد. آدمها رفته اند. آدمها می روند. دور می شوند. ما هر سال دور می شویم. ارتباط هایمان کم و کمتر می شود. گاهی قطع می شود. و من دلم گاهی برای آدمها تنگ می شود.

ما آدمهای فشار خون و قد و وزنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 9:31  توسط ممرضا  | 

از سفرهایی که نمی رویم

فکر کن صبح از خواب بلند بشوی و همه چیز تکراری باشد. قرار هم نباشد حداقل تا بیست روز آینده چیزی تغییر کند. بعد سرظهر تصمیم بگیری که یکهو برای خودت پا بشوی بروی سفر. از فردایش تا آخر هفته چهار روز مرخصی بگیری و فردا صبح سیصد کیلومتر زمینی و 50 مایل دریایی را طی کنی تا از کنگان به بندر چارک و از آنجا به جزیره کیش برسی. صبح ساعت شش و نیم راه بیافتی و ظهر ساعت دوازده در جزیره باشی. این یک تجربه جدید است.

من آدم یکهویی ای نیستم. نه که دوست نداشته باشم باشم. نیستم. یکهویی یک کاری را انجام دادن در اسلوب رفتاری من جایی ندارد. ممکن است گاهی تصمیمات ناگهانی بگیرم اما جوانب را آنقدر میسنجم که ممکن است فرصت ناگهانی بودنش از دست برود. غیرقابل پیش‌بینی بودن نکته مثبتی است که بهره من از آن ناچیز است. برای همین فکر کردن به اینکه چکار کنم که یکهو معلق و بی چاره نشوم مدتی وقتم را گرفت. اما در نهایت دلم را زدم به دریا. و واقعا هم دلم را زدم به دریا.

تنها سفر کردن همیشه جزو آرزوهای من بوده. هیچ وقت روی خوشی از تنها سفر کردن ندیده ام. همیشه مخالفتی از پدر و مادر و یا در نهایت منتفی شدن سفر با یک اتفاق احمقانه در کمین سفرهایم بوده. مدت کمی است که سفر رفتن برایم به معنای رها شدن از همین بندهای ناگسستنی و خفقان آور تلقی می شود. من آدم وابسته ای هستم. خودم می دانم. این تقصیر هیچ کس نیست که من نتوانسته ام بند نافم را جدا کنم از کسانی که دوستشان دارم. 

چهار روز رفتم کیش. چهار روز بدون برنامه قبلی و بدون هیچ تصمیم قبلی و بدون همسفر. رفتن به سفری اینچنین بیشتر شبیه داستانها و فیلمهاست. یک راننده تاکسی از مرکز خرید سوارم کرد به مقصد رستوران میرمهنا. غذای دریایی آنجا انتظارم را می کشید. و یک آقایی که کچل و عینکی بود و سعی می کرد شبیه سیاوش قمیشی بخواند. متاسفانه. به راننده گفتم برود رستوران میرمهنا و توی دلم ماهی شهری و میگوی پفکی را در بشقاب بزرگی تصویر کردم. راننده پرسید که آیا تنها هستم یا کسی منتظرم است؟ گفتم تنها هستم. تعجب کرد و گفت هر کس را دیده که به رستوران می رود با خانواده بوده یا جفت بوده یا گروه دوستی بوده. من هم تعجبش را تایید کردم و گفتم چهار روز تنهایی آمده ام سفر که استراحت کنم و حق دارد که عجیب باشد. برای خود من هم عجیب بود که تمام جزیره پر بود از جفت زن و شوهر هایی که هر کدام یک بچه توی کالسکه یا بغلشان داشتند. انگار هر کس یک بچه زاییده بود و پاشده بود آمده بود کیش. در همه پاساژها سروصدای بچه ها بلند بود و توی تمام رستوران ها همیشه یک بچه در حال عر زدن یا ناله زدن مشاهده می شد. و راننده بعد از یک دقیقه تعارف کردن و "دور از جان" گفتن و "جسارت نباشه" گفتن به من اعلام کرد که آدمهایی که تنها سفر می کنند دو دسته اند. یا دیوانه اند و یا نابغه. حرفش را تصحیح کردم و گفتم بله من هم میدانم که دو وجهه دارد ، اسکول بودن یا باحال بودن.

از آن شب تا حالا خیلی فکر کرده ام که آیا من اسکولم که پاشده ام تنهایی رفته ام سفر؟ آیا من رفته ام آنجا که حوصله ام سر برود از تنها نشستن توی هتل یا گشتن در ساحل و پاساژها؟ آیا این تنها بودن طبیعی است؟ آیا نرمال است که یک پسر در سن و سال من تنها باشد در سفرهایی که دوست دارد برود؟ آیا نباید اینطور باشد که وقتی دارم طبقه همکف پردیس 2 قدم میزنم و ویترین ها را می‌بینم یک دست دور بازویم حلقه شده باشد؟ آیا الزاما هر کس که در تنهایی خودش خوش گذراند باید تنهایی را تحمل کند؟ یا اینکه گور بابای این حرفها و بروم خوش باشم با این اخلاق باحالی که داشته ام؟ خودم را عشق است و چهار روز آمدم خستگی در کنم و چقدر به این فکر کنم که کسی نیست که بخواهم لذت هایم را با او تقسیم کنم؟ هوم؟ پوفف.

حسرت یک سفر پر از هیجان و دونفره آنقدر برایم پر رنگ بوده که از تمام این چهار روز فقط کنسرت خواجه امیری اش یادم بماند و بوی تازگی پردیس 2. آنقدر به این تنهایی هایم فکر کرده ام که حتی دلتنگی و خستگی معنایش را برایم از دست داده. جفت نداشتن در این موقعیت ها مثل دندان درد آنقدر آزاردهنده هست که مکان و زمان اهمیتشان را از دست بدهند. و این از آن چیزهایی ست که نمی شود به زبان آورد.

اگر خواستید یک روزی تنها به قصد تفریح بروید سفر ، یادتان باشد طوری بروید که دلتان جایی نباشد. تصویر کسی توی ذهنتان نباشد. دلتان هر لحظه نخواهد کسی باشد که بنشیند روبرویتان با لبخندی بر لب و چشمهایی که از مهربانی باریکشان کرده و با گونه ای چال افتاده نگاهتان میکند و برایتان از توی کیفش پاستیل در می آورد. و دل شما غنج می رود از بس دوستش دارید.

طوری بروید که هوا خوب باشد و جت اسکی و غواصی و دوچرخه سواری به راه باشد و تا ساعت چهار صبح کنسرت برقرار باشد و موزیک توی گوشتان هم تکراری نباشد. کلی موزه و ساختمان قدیمی و دریاچه و باغ وحش و رستوران باشد برای رفتن.

جایی بروید مثل بروژ.

و طوری بروید که انگار قرار نیست برگردید.

بنظر من

اگر خواستید یک روزی تنها بروید سفر 

اصلا نروید بهتر است.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 14:31  توسط ممرضا  |